نگاه کن

نگاه کن ... روبرو را میگویم

کسی شبیه تو دارد آغوشش را به من / می کشاند

و کسی شبیه من دارد لب هایش را / از دندان های تو / گاز میگیرد...

...
اما من و تو

در سینما نشسته ایم و دستهایمان

حتی از سر ِ اشتراک صندلی ها در / دسته ی شان / به هم نمی خورند ...

عصر طلایی


رفتن به آخر دنیا ، عبور از بلندی ها ، پرچین ها ، گودال ها ، دماغ خود را گرفتن ،

از حیاط علی ممد پیر عبور کردن ( دزدکی ) ، رادیو گوش دادن و توت فرنگی خوردن !

گاهی اوقات زندگی عالی است ......

سرنوشت آدمی تاریک


سیبی که از درخت افتاد

تنها

درخت را تنها نگذاشته بود

روز

مرا تنها گذاشته است

شب

مرا تنها گذاشته است

و تازه از کنار

درختی می آیم

که سیبی از آن افتاده است

در راه

بارها

به سایه ام فکر کردم

به آدمی تاریک

که تنهایم گذاشته

به اینکه

تنهایی

می تواند

از درهای بسته رد شود

بیاید

با من دور یک میز بنشیند

و تنهایم بگذارد

سیبی که از درخت افتاد

تنها درخت را

تنها نگذاشته بود

درخت هم

به همان قدر

او را تنها گذاشته بود

به دنبال كسي مي گردم در اين كوچه هاي سرد هجران زده

 به دنبال صدايي مي گردم صدايي آشناتر از ترنم باران دلنشين تر از آواز هزار

به دنبال دلي مي گردم دلي خسته تر از انتظار عاشق تر از مجنون

به دنبال گلي مي گردم گلي دل سوخته تر از لاله خوشبوتر از آلاله

به دنبال سايه اي مي گردم سايه اي گرمتر از خورشيد روشن تر از روز

به دنبال راهي مي گردم راهي دورتر از بي نهايت صاف تر از راست

به دنبال كور سويي مي گردم كورسويي روشن تر از مهتاب سرشارتر از اميد

 به دنبال كسي مي گردم

پاستیل


تنها پاستیل به جا مانده از کودکی هایم را


که تا دهان میبرمش..... گریه ام میگیرد


مبادا آخرین خاطره ی دختر ِ کودکیهایم را خورده باشم.................

حرف که می زنی

حرف که می زنی

هیچ مهم نیست که بارانی باشد یا نباشد

هیچ مهم نیست که خاکی باشد یا نباشد

حرف که می زنی

تنم را بوی خاک باران خورده برمی دارد

و من به حیرت آفتاب و آسفالت

پوزخند می زنم.

ببین!

اصلا بیا حرف نزن!

حرف که می زنی

سرشار می شود چشم هایی که دارم

از تماشای لب های تو و

هیچ چیز دیگر به اراده ی من پیش نخواهد رفت!

عقوبت

ملامتت نمی کنم

که مرا باور نکردی

هر چند به ناگاه امروز شد .

رد تنهائیم بر دیوار

نقش ترا جاودان کرده

و عجیب نیست که من دردم را

تنها به درختان می گویم.

لاک تنهائیم را

گذر آدمها سخت کرده

و من به ناچار

بغضهایم را در لابلای ترکهای دیوار

- با وسواسی کودکانه -

می نهانم.

همبستری با خیالت

هر شب خطی نو می زاید

و من این نوزادان غم زاده را

با دردی جانکاه بر دفتری کهنه می خوابانم .

آه ! که شیون های گاه و بی گاهشان

در پس خط چین تحمل من

قیامتی به پا کرده ابدی .

کاش کسی به من می گفت

این عقوبت کدامین نکرده گناه است ؟!؟

برشی از کودکی ها

جرقه نخستین دعواهای کودکی را معمولاً شکست خوردن ، تقلب کردن و

سربه سر گذاشتن های بیش از حد می زد ، اما چیزی که نفت به آتششان

می ریخت ، رقابت بود . دعوا نمی کردیم که مشخص شود حق با چه کسی است ،

دعوا می کردیم که معلوم شود چه کسی قوی تر ، با استعدادتر ، داناتر

یا باهوش تر است . دعواها به جز این ، بستری بود برای بروز اضطراب

و تشویشمان ؛ اضطراب حاصل از اجبار به دانستن و یاد گرفتن قواعد دنیایی

که به زودی ما را فرا می خواند تا چالاکی جسم و مهارت ذهنمان را اثبات کنیم .

سایه فضا و فرهنگ حاکم بر کودکی مان در این رقابت ها پیدا بود ؛ فرهنگی که

در کتاب های درسی مان و در ذکر فتوحات تاریخ معاصرمان اغراق می کرد .

مادرم هم احتمالاً در این ماجرا سهمی داشت ، چون برای آسان کردن زندگی

روزمره اش ، هر چیزی را به رقابت و مسابقه تبدیل می کرد . « هر کسی که

زودتر لباس بپوشد ، یک بوس می گیرد » یا « هر کس که شامش را زودتر تمام

کند و چیزی رو لباسش نریزد ، بیشتر دوستش دارم » این تحریکات مادرانه قرار

بود دو پسر را ساکت تر و سر به راه تر کند و در مسیر پرهیزکاری و صلاح

بیندازد . اگر دعواهای نخستینمان کمک می کرد تا راه و چاه دنیا را بشناسیم ،

نزاع های بعدی بیشتر شیطانی و تهدید آمیز بود . زمانی دو برادر بودیم که داشتیم

با هم بزرگ می شدیم – زیر نگاه نگران و تذکرات پیاپی مادر – ولی حالا مثل

دو موجود مذکر تازه بالغ رفتار می کردیم که هر کدام عزمش را برای مشخص

کردن قلمروی شخصی جزم کرده بود . در این فضای جدید ، حتی قوانین و

مقرراتی که طی سالیان دراز برای حفظ صلح بین خودمان وضع کرده

بودیم – چیزهایی مثل این که کدام بخش قفسه مال چه کسی است ، کدام کتابها به

چه کسی تعلق دارد ، چه کسی و برای چه مدت می تواند توی ماشین کنار

پدر بنشیند _ حتی چنین قراردادهای جا افتاده و تثبیت شده ای هم محل بحث و

جدال و توهین و طعنه و تهدید می شد . کوچکترین اظهار نظر خصمانه ای

- « مال منه ، دست به اش نزن » یا « حواستو جمع کن و گرنه پشیمون

می شی » - به مشت و لگدو خشونت می انجامید و برادرم برای محافظت از

خودش به جا لباسی های چوبی ، انبرهای فلزی ، دسته جارو و هر چیزی

که می توانست نقش شمشیر را بازی کند ، متوسل می شد .   

چه شد که ياد گرفتم هر وقت تاس می‌ريزم ببازم و به روی خودم هم نيارم يا تقدس‌ زدايی از رهگذری که در پایان نامه اش با موضوع حاشیه نشینی و اسکان مجدد گرفتار شد ...   ( این متن را تا به حال تمام انسانها تجربه کرده اند یا خواهند کرد. در نتیجه خواهش میکنم با دقت و مهربانی و تمرکز بیش از اندازه خوانده شود )

می‌گويد تا حالا در حاشيه‌ی کسی بودی ؟ اين که همين ‌طور کش ‌دار و

طولانی و يواش و بی آزار ، برای خودت باشی؟ برای خودش؟ بعد يک

‌هو ببينی، يک‌ هو حواست جمع اين بشود که اصلن چه خوب است آدم‌ها

يک‌وقت‌هايی صرفن در حاشيه‌ی هم باشند، مدتی. دور هم باشند و نباشند

. حاشيه که میگويم يعنی آن وقت‌ های حساب‌ نشدنی ِ زند‌گی. وقت‌های پرت اصلن.

ثانيه‌هايی که بريده‌ای از زند‌گی ، دزديده‌ای ‌شان، از خودت ، از متنِ

ملموس و محتوم ِ زند‌گی ‌ات. بعد اضافه می کند که: حاشيه هم يک جور

محضر است برای خودش. شده در محضر کسی باشی؟ در حضورش باشی؟

بلدی اصلن اين حضورهای نامحسوس ِ اين هزاره را؟ گاهی فکر می‌کنم مشکل

او با تو ، اين تلاشِ بی ‌وقفه‌ی خسته‌گی ناپذيرت بوده برای نشاندنِ خودت در

متن ِ زند‌گی‌ اش. برای چپاندن خودت در متن ِ زند‌گی او. يعنی تو انگار

حاشيه‌گردی نکرده بودی به عمرت. به عمرت ميان ما آدم‌ها. طاقت نداشتی.

تابش را نداشتی که بمانی در حاشيهی کسی، زنی، قصه‌ای. خودت را، بدنت

را، وزنت را می‌خواستی که بيندازی روی او. روی اويی که وزن ندارد ، فوقش

همان بيست و يک گرمی که می‌گويند، فوقش. خب نمی‌شد، نمی‌شود. می‌فهمی

اين جور چيزها را ؟

حالا لابد خوب می‌فهمی بعد از اين چندين و چند سال. لابد عقلت رسيد که با

زن ِ اثيری، بايد اثيری باشی. که وقتی شدی حاشيه، شد حاشيه، ديگر خيابان

تنگ و ترش نيست ، يک‌طرفه هم نيست. بايد خودت عقل ‌رس باشی که لابد

چشمت به يکی دو نفر ديگر هم بيفتد. که حواست باشد چشم ندوزی در چشم الباقی

آدم‌های حاشيه. فوقش لبخندی بزنی و عبور کنی. شانه‌ای بالا بيندازی به بی‌تفاوتی

و عبور کنی. فکرش را نکنی و عبور کنی. حواست باشد که پرسه‌ی خودت را بزنی.

داشتم می‌گفتم چه خوب بود اگر آدم‌ها بلد بودند حاشيه‌نشينی را. بلد بودند چه طور

نياز به تملک‌شان را ببرند در همان نکبت ِ متن ، صرف ِ همه‌ی آن چيزهايی

بکنند که تملک می‌طلبند. بلد بودند که وقتی نشستی در حاشيه‌ی کسی، کسانی،

بگردند دور هم ، لبی ، گونه‌ای ببوسند و راه‌شان را بکشند و بروند. گيرم لب

داشته باشيم تا لب ، گونه داشته باشيم تا گونه ، فرق داشته باشد سکوت با سکوت ،

مجال با مجال ، حضور با حضور ، تاريکی با تاريکی.

اصلن بلند شو بيا اين‌جا. اين‌جا آدم‌ها خوب بلدند خودشان را از متن ِ هم، از

سنگينی متن ِ هم کنار بکشند. بشينند در سايه‌روشن‌های کناره‌های هم، مراقب

باشند، منتظر باشند، دستی برای هم تکان بدهند ، به مهر. بوسه‌ای بفرستند.

نوازشی بکنند. نيش‌شان باز شود تا بناگوش ، از سرخوشی‌ها و خوش‌دلی های

الباقی. غصه‌ی نرم و زودگذر و ملايمی بگيردشان از دل‌گيری‌ها و نشدن‌های

هم‌ديگر. نان و ماست‌شان را بخورند ، بی‌حافظه. بی حسرت ِ آينده ، حسرتِ

کشنده‌ی آينده.

اين‌ها را می‌گويد اما آن‌قدر حواسش هست که آخرش اضافه کند که: اصلن بايد،

بايد بعضی آدم‌ها را در همان حاشيه نگه داشت. نه به اين خاطر که اهميت ندارند

يا کم‌تر دارند ، برعکس. به اين خاطر که حيف هستند، حيف هستند که کشيده شود

پای شان به متن زند‌گی. که آلوده‌ی متن‌شان بکنی. سخت‌شان کنی و دنبال خودت

بکشانی شان به انهدام خيال‌پردازی، به متنی که به هرحال ، نکبت کم ندارد.

خوشی دارد ، خرمی دارد ، عيش دارد ولی نکبت هم دارد. بدجور هم دارد. همين

نکبتش هم هست که لامصب اصلن يک لايه‌ی دوده‌ی چرک و خاکستری می‌کشد

روی جلای آدم‌ها. اصلن بايد گشت آن نازنين‌ترها را پيدا کرد، با سلام و صلوات

هدايت‌شان کرد به حاشيه ، به پرت‌های لحظه‌ای زند‌گی، آن‌جاها که اصلن کل

حياتت را معنی می کنند و ادعايی هم ندارند. آن‌جا که قصه‌ها آغاز می‌شوند و

سرمستی و شور می‌شود سوخت و بنزين ِ الباقی زند‌گی ‌ات.


زندگی


زندگی یعنی یک آدم ، چند واقعه ، کمی احساس

یعنی چند کلمه در اندوه آن مرد ، در سکوت این زن

یعنی آدمها در کلماتی زخمی ، خسته ، منگ ، مرده

یعنی یک قاشق عشق در یک کاسه اندوه در یک سینی خیال

وقتی که در تب سی و نه درجه می سوزی

یعنی " لطفاً اون تلویزیون رو خفش کن "

یعنی " پس این سیگارهای من کدوم جهنمی هستند ؟ "

یعنی گرفتار شدن زیر مشتهای حریف وقتی ضربه تو از جنس کلمات است

و حریف اسمش عشق است و رنج و شکست و تنهایی

یعنی تقلای کسی که تا حالا مورچه ای را نکشته است برای کشتن با قساوت

چند آدم

یعنی تلاش برای ساده کردن پیچیده ترین فلسفه ها با چند زن خیابان گرد

و قاتل و عاشق

یعنی بهانه ای برای گفتن حرفهای نگفتنی به کسی که می خواهیم با او حرف

بزنیم اما بلد نیستیم

یعنی حقه بازی برای بیرون آوردن روح از جعبه جسم

یعنی روایت مینیاتوری عشق های مکرر مستمر بی حاصل

یعنی تقلای کلمات سیاه و خسته و از نفس افتاده برای گشودن رازهای نیم گفته ،

کم گفته ، ناگفته

زندگی یعنی من ، یعنی تو ، یعنی او

یعنی من که تویی ، یعنی او که من است ، یعنی من که کمی من است با کمی تو

و کمی او

یعنی براده های براق شده روح

یعنی « هیچ » که از هزار بیشتر است

یعنی راست ترین دروغ ها

یعنی دروغ هایی که بارها می شنویم و می شنویم و می شنویم و می شنویم و باز

می شنویم

و خسته نمی شویم ، بس که دوستشان داریم .


کاش گوزنی بودم

سر و شاخ هایم در اتاق پذیرایی تان

آویزان بود

 پدرت 

به اینکه زل زده ام به تو افتخار می کرد

 و گاهی به تفنگ شکاری اش

 خوشحال بودم

هر کجای جهان که راه بروم

تو را می بینم

هر موزیک عاشقانه ای که گوش بدهی

من به رقص می آیم

کاش آن لحظه که پدرت

قلبم را نشانه گرفت

به دره های شعر 

فرار نمی کردم


نمیدانم!

شاید میخواستم تنهایی مسافرت تفریحی رفتن را تجربه کنم 

نمیدانم!

شایدمیخواستم قدرت بودن یک معشوقه خیالی را در کنارم تجربه کنم

نمیدانم!

شاید میخواستم افکارم را در دریای شور شیرین کنم

نمیدانم!

شاید میخواستم شبها کنار ساحل قدم بزنم

وحس شاعرانه را به خود بدهم و آواز بخوانم

نمیدانم!

شاید میخواستم نقاشی ات کنم بر روی شن های ساحل

با احساس،بی احساس،برهنه،نیمه برهنه،بامنطق،بی منطق

 چه فرقی می کند اصلاً؟

خلاصه همین که خودکارم را روی شن ها کشیدم جوهر پس داد!

چشمهایم را بستم و فرو رفتم در عمق دریا....

 مرا به آتش کشیدند یادها...

وقتی دوباره پلک هایم بالا رفت

آخرین تصویر عریانی هایم رابه یاد آوردم

دیشب ها همه گذشته بود!

حالا امشب بود


دوست من باش مرد شرقی


بیا و دوست من باش

چه زیباست اگر دوست من باشی

هر زنی گاه محتاج دست دوست است

محتاج خیمه گرمی که از کلمات ساخته شده است

اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست

دوست من باش

چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی

چرا به آنچه زنان را خشنود می سازد نمی اندیشی

دوست من باش

بعضی وقتها دلم می خواهد با تو روی شنها راه بروم

: من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی

من نمی خواهم برایم قایقی بخری

و کاخ را هدیه ام کنی

من نمی خواهم که عطرها را بر سرم ببارانی

و کلید های ماه را به من ببخشی

نه این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد

خواسته ها و سرگرمی هایم کوچک اند

دلم می خواهد ساعت ها

با تو زیر موسیقی باران راه بروم

دل تنگی به گریه ام می اندازد

دلم می خواهد صدای تو را بشنوم

دوست من باش

به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم

از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام

دل خسته ام از دوره ای که

زن را مجسمه ی مرمرین می انگارد

مرا که می بینی حرف بزن

چرا مرد شرقی،

وقتی زنی را می بیند

نصف حرفش را فراموش می کند

و چرا از درخت قامت زن

سیب می چیند وبخواب می رود


جبر ادبیات



دی‌شب نـ‌ام تــ‌و را صـ‌دا خـ‌واهم زد .


فــ‌ردا بود کـ‌ه نگـ آهت در من آمیـ‌خت .


و ام روز نمره‌ی ادبیـ‌ات من بیسـ‌ت شد!


گزارش نویسی در شهرسازی به این ترتیب است : یک محقق چند هفته یا چند

ماه کار می کند و بعد پیش نویس اولیه گزارش را تحویل می دهد ، بعد چند هفته

یا چند ماه منتظر می ماند تا اظهار نظرهایی از مهندسین ، ناظران ، کارفرمایان

و چند هزار نفر دیگر دریافت کند . بعد پژوهشگر باید به این یادداشتها جواب

بدهد و براساس آنها گزارش را بازنویسی کند . این فرایند شاید ساده به نظر برسد

ولی در عمل بسیار شکنجه آور است . برای من این شکنجه از آنجا ناشی می شود

که هیچ وقت نمی توانم یک کلمه ، یک نظریه یا یک حرف اضافه بنویسم و مطمئن

باشم که تغییر نمی کند . هر وقت پشت میزم می نشینم تا روی یک گزارش

کار کنم ، صدای آنها را توی سرم می شنوم . هر وقت درباره شهر و شهرسازی

فکر می کنم صدای آنها را توی سرم می شنوم و صدای آنها همیشه جملات

مشابهی می گوید که می توان همگی شان را در ترجیع بند ترانه ای که نوشته ام

خلاصه کرد :

به نظر ما گزارشت حرف نداره ، به نظر ما کارت خوبه ؛ اما می شه فقط این

قسمت کوچیکش را تغییر بدی ؟

مطمئنم که این فرایند به تدریج موجب فرسودگی روح علمی تان می شود ؛ مثلاً

خود من هیچ وقت یادداشتی دریافت نکرده ام که بخواهد گزارش را اندکی دشوارتر

کنم یا مستندات و اشاره های علمی اش را زیاد کنم تا کار عمق فکری بیشتری پیدا

کند . در عوض این یادداشتها همیشه و همیشه از من می خواهند که گزارش را

ملموس تر و قابل فهم تر کنم .

بله این مغز من است ، تخم مرغی کوچک و خوشگل و این هم مغز من است ،

روی گزارش هایم ، تخم مرغی در حال جلز ولز توی ماهیتابه با ده سرنگ و

شش آمپول مرفین و یک نسخه از کتاب آموزش گزارش نویسی سیدفیلد .

آنچه اتفاق نیفتاد


شکافته خواهد شد

یا

ماری بزرگ ما را خواهد بلعید

همه چیز

بستگی دارد

به عصایی که تو خواهی انداخت

اینبار

کودکی که در رودخانه افتاد

غرق خواهد شد

ومادران

به جای موسی

از آب گل آلود

ماهی می گیرند

عصایت را نینداختی

مادران

کودکانشان را به رودخانه سپردند

وسالها بعد

شهر

پر بود از پیامبرانی

که معجزه اشان

تنها

عصای پیریشان بود


آرزوهای ایستا

 

ایستاده در وسط حوض

قدش کوتاه و بلند می شود

به شوخی

           بند بندِ انگشتان  مایعش را

                                     پرت می کند سمت من

خم می شود

چهر ه بی حالتش را

در دامن آبی اش می بیند

 

این آرزوی بیوه زنیست که اصرار داشت

در شعر های من باشد

چیزی نمی گویم

خودش لباس کاشی کاری شده اش را تن  می کند

تاج مقرنسش را سر می گذارد

هیچ نمی گویم

تنها به زانوهای حوض می نشینم

پاچه هایم را بالا می دهم

و آرامشی سرد را با او تجربه می کنم

 

آدمیزاد



آدمیزاد دو احساس متباین دارد . هر کسی با شوربختی دیگری همدردی می کند .

اما همین که آن دیگری توانست خود را از شوربختی برهاند ، آدمیزاد نه فقط خود

را مجاز می داند که رو در رو به او بخندد ، بلکه حسادت هم می کند . در مواردی

هم کار به جایی می کشد که دلش می خواهد هر طور شده او را به شوربختی گذشته اش

بازگرداند و اگر نتواند ، ممکن است پنهانی با او خصومت ورزد .



من و تیر چراغ برق،

دردمان یکی است

شب که می‌شود

سرمان تاریک

دلمان پرنور

صبح که می‌شود

سرمان سنگین

دلمان خاموش.

آقای مالک ، معلم کلاس پنجم یا در پاسداشت هفته ی برخی از معلمان


موهایش یک دست سیاه و صاف بود و آنها را یک طرف سرش می خواباند .

سیاهی ریش و مو با پیراهن سفیدی که تا آخرین دکمه اش بسته بود ترکیبی به

یادماندنی در ذهن من ایجاد می کرد . گاهی که هوا خیلی سرد می شد او را می دیدم

که از سر کوچه ی مدرسه ، در حالی که شالی سیاه به دور دهان و گردن پیچیده ،

آرام آرام به مدرسه نزدیک می شود . هیچ وقت تا آن روز کسی با ما این قدر با

احترام برخورد نکرده بود ؛ همه ی ما را آقا و با نام خانوادگی صدا می کرد :

« آقای مقدم ! »



یعنی حال آدم را به هم می‌زنند این پسرهایی که دوست‌دختر چادری‌شان را در اتوبوس یا مترو

دو دستی بغل می‌کنند که لابد دزد نبردش یا مثلن خدای ناکرده تن نامحرم به‌اش نخورد.

انتظار . نقطه



ديروز رفتم تلگراف ‌خانه‌ ی موزه ‌ی آن ور خيابان، نشستم کنار متصدی،گفتم بزن:


تلگراف گران است ، نقطه


تلگراف‌خانه دور است ، نقطه


برگرد ، نقطه


از همان روز که چادر فخرالزمان را گرفته بودی و نگاهم کردی و من تا ته

باب همایون دنبال ته مانده ‌ی نگاه تو و چادر فخرالزمان دويدم و خانه ‌تان را ياد

گرفتم و همان شد که هرشب نصف مواجب خياط ‌خانه‌ام می ‌رفت پای دو قرون کرايه ‌ی

دوچرخه و می آمدم تا ته باب همايون و ربع ساعت معطل آمدنت می ‌ماندم و به غمزه

نگاهم می‌ کردی و می ‌خنديدی

و می ‌رفتی

و می رفتم...


تا حالای روزگار کج‌مدار ، سهم من همين حسرت آمدنت بوده ، نقطه


برگرد، نقطه


و من نمی فهمم کسی که می ‌رود، ديگر بر نمی‌گردد. ممکن است کسی شبيه او

برگردد، ولی او نيست ، فقط شبيه اوست. کسی که می‌رود ، حتا اگر برگردد ، يک

تکه‌اش را ، يک تکه‌ ی خيلی حياتی‌اش را ، آن جايی که رفته جا می ‌گذارد. آن

کسی که برمی‌ گردد خودش نيست، يکی ديگر است ، تازه اگر برگردد

جرم این است


پستان هایی از ته بریده شده

صورت هایی نصفه !!!

گویی زن بودن برای مانکن های پشت ويترين هم جرم است

در این سرای امید

سنت یا مدرنیسم



روشن‌فکر است و « دگراندیش » و امروزی و متجدد و چه و چه. ادعایش و لیست کتاب‌های

کتاب‌خانه‌اش و نمود بیرونی‌اش هم گوش فلک را کر کرده که من متفکرم و چنین‌ام و چنان‌ام.

هنوز اگر آستین لباس‌اش بالا باشد ، یا خدای‌نکرده پسری نگاه‌اش کند ، دوست‌پسرش اخم می‌کند

و در هم می‌رود و اعتراض می‌کند و دخترک هم مطیع و رام « مورد » منکراتی را برطرف

می‌کند. مرد است دیگر. غیرت دارد.


با خودم فکر می‌کنم ما کی یاد گرفتیم این‌طور ، به این شدت و عظمت به خودمان و بقیه دروغ

بگوییم؟‌ کی یاد گرفتیم این حجم عظیم تناقض را در باورها و رفتارهایمان به عناوین مختلف

ماست‌مالی و توجیه کنیم و یک کلام مُقر نیاییم که عُرضه و شهامت عملی کردن عقاید

شیک و مردم‌پسندمان! را نداریم. می‌خواهیم لذت ببریم ولی یک‌وقت نگاه چپ‌چپ دیگران را

تحمل‌ نکنیم. بدون فکر به این‌که بالاخره که باید این تابو بشکند و بالاخره این آدم و آدم‌های

دیگر باید بفهمند و عادت کنند که مسائل شخصی بقیه به‌شان مربوط نیست. می‌خواهیم عقاید

مدرن مان را حفظ کنیم ولی از آن ‌طرف تحمل از دست دادن اطرافیان دوست‌داشتنی ِ همه‌چیز

تمام ِ سنتی را نداریم. می‌خواهیم غرایز ‌مان را ماشالله تمام و کمال ارضا کنیم ولی جرئت

 علنی کردن و پای عواقب‌اش ایستادن را نداریم که مبادا یک‌وقت خدا و خرما یکی‌شان

از دست بروند. بگذریم.

اگر پاییزم ، اگر بهارم


صبح ها آدم های زیادی می آیند و ورزش می کنند و عمدتاً میانسالان و زمستان

سالانند و گاهی یکی دو تا از آنها آواز می خوانند ؛ ترانه ای از ایرج را که می گوید

اگه بهارم ، اگه پاییزم ..... تو را دوست دارم ، تورا دوست دارم ......

داستان ترسناک


کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا که فقط ۱۲ کلمه است داستان زیر است که نویسنده اش


مشخص نیست ! « آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند !!؟
«

زنده باد


دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن

دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد... چیزی

شبیه یک بوسه مثلا.

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه

رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند.

هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی

هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.

آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.

آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به

لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس

می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

ترس های کودکی

بچه که بودم ، سوار پله ‌برقی که می‌ شدم خیلی حواس‌ام را جمع می‌کردم که

آخرش به موقع پیاده شوم. و در تمام طول مسیر هراس اینکه نتوانم به موقع پیاده شوم

و پله‌برقی از لای شیارها بکشدم تو ، من را ول نمی‌کرد .

سپاس پدر


آدم ها جورهای مختلفی نوشتن را شروع می کنند و آدم های زیادی روی نوشتنشان

تاثیر می گذارند . برای من  بی محلی پدر که وقتی نوشته هایم را می خواندم بیرون

را تماشا می کرد ، نویسنده ام کرد .



آدم های بزرگ


آدم‌های بزرگ زندگی‌ های کوچکی دارند با یکی دو اتفاق کم اهمیت. آدم‌های معمولی ،

همان‌ها که با بی‌اعتنایی از کنارشان رد می‌شویم ، آن ‌ها که در سکوت کوپه قطار ،

خط‌ های سرخابی کتونی دختر روبرویی را می‌شمارند ، یا با دقتی بی‌مانند گل‌ آلودترین هویج

را از میان ردیف نارنجی هویج‌ها انتخاب می‌کنند ، یا هر روز سر راه‌ شان یک لیوان مقوایی

قهوه داغ برای گدای هندی می‌خرند ، این آدم‌های فوق‌العاده معمولی زندگی‌شان پر از اتفاق‌هایی‌ ست

که آدم چشم‌های ‌اش گرد می‌شود. آدم‌های معمولی عادت‌های معمولی دارند ، مارکس و لنین و

پروست و مان خون‌شان ده صبح پایین نمی ‌افتد و هوس نمی‌کنند در ردیف کافه ‌های گاندی با

قهوه‌های چهار هزار تومانی خدای نکرده گدا گشنه‌ های جهان را از دست امپریالیسم نجات دهند.

آدم‌های معمولی سر راه‌شان به یک رستوران معمولی با دوستی معمولی می‌روند می ‌نشینند و

جفنگ‌ترین غذای روز را می‌خورند و خزعبل می‌گویند و می‌خندند و آدم را گیر ناخودآگاه

متوسط‌ الحال روشنفکرهای ننه‌ بابا معروف دل ‌زده از پول و سگ و طوطی و گربه ‌ی ملوس نمی‌کنند.