چه شد که ياد گرفتم هر وقت تاس میريزم ببازم و به روی خودم هم نيارم يا تقدس زدايی از رهگذری که در پایان نامه اش با موضوع حاشیه نشینی و اسکان
مجدد گرفتار شد ...
( این متن را تا به حال تمام
انسانها تجربه کرده اند یا خواهند کرد. در نتیجه خواهش میکنم
با دقت و مهربانی و تمرکز بیش از اندازه خوانده شود )
میگويد
تا حالا در حاشيهی کسی بودی ؟ اين که همين طور کش دار و
طولانی و يواش و بی
آزار ، برای خودت باشی؟ برای خودش؟ بعد يک
هو ببينی، يک هو حواست جمع اين بشود
که اصلن چه خوب است آدمها
يکوقتهايی صرفن در حاشيهی هم باشند، مدتی. دور هم
باشند و نباشند
. حاشيه که میگويم يعنی آن وقت های حساب نشدنی ِ زندگی. وقتهای
پرت اصلن.
ثانيههايی که بريدهای از زندگی ، دزديدهای شان، از خودت ، از متنِ
ملموس و محتوم ِ زندگی ات. بعد اضافه می کند که: حاشيه هم يک جور
محضر است برای
خودش. شده در محضر کسی باشی؟ در حضورش باشی؟
بلدی اصلن اين حضورهای نامحسوس ِ اين
هزاره را؟ گاهی فکر میکنم مشکل
او با تو ، اين تلاشِ بی وقفهی خستهگی ناپذيرت
بوده برای نشاندنِ خودت در
متن ِ زندگی اش. برای چپاندن خودت در متن ِ زندگی او. يعنی
تو انگار
حاشيهگردی نکرده بودی به عمرت. به عمرت ميان ما آدمها. طاقت نداشتی.
تابش را نداشتی که بمانی در حاشيهی کسی، زنی، قصهای. خودت را، بدنت
را،
وزنت را میخواستی که بيندازی روی او. روی اويی که وزن ندارد ، فوقش
همان بيست و
يک گرمی که میگويند، فوقش. خب نمیشد، نمیشود. میفهمی
اين جور چيزها را ؟
حالا لابد خوب میفهمی بعد از اين چندين و
چند سال. لابد عقلت رسيد که با
زن ِ اثيری، بايد اثيری باشی. که وقتی شدی حاشيه،
شد حاشيه، ديگر خيابان
تنگ و ترش نيست ، يکطرفه هم نيست. بايد خودت عقل رس باشی که لابد
چشمت به
يکی دو نفر ديگر هم بيفتد. که حواست باشد چشم ندوزی در چشم الباقی
آدمهای
حاشيه. فوقش لبخندی بزنی و عبور کنی. شانهای بالا بيندازی به بیتفاوتی
و عبور
کنی. فکرش را نکنی و عبور کنی. حواست باشد که پرسهی خودت را بزنی.
داشتم میگفتم چه خوب بود اگر آدمها بلد
بودند حاشيهنشينی را. بلد بودند چه طور
نياز به تملکشان را ببرند در همان نکبت ِ
متن ، صرف ِ همهی آن چيزهايی
بکنند که تملک میطلبند. بلد بودند که وقتی نشستی در
حاشيهی کسی، کسانی،
بگردند دور هم ، لبی ، گونهای ببوسند و راهشان را بکشند و
بروند. گيرم لب
داشته باشيم تا لب ، گونه داشته باشيم تا گونه ، فرق داشته باشد
سکوت با سکوت ،
مجال با مجال ، حضور با حضور ، تاريکی با تاريکی.
اصلن بلند شو بيا اينجا. اينجا
آدمها خوب بلدند خودشان را از متن ِ هم، از
سنگينی متن ِ هم کنار بکشند. بشينند در
سايهروشنهای کنارههای هم، مراقب
باشند، منتظر باشند، دستی برای هم تکان بدهند ،
به مهر. بوسهای بفرستند.
نوازشی بکنند. نيششان باز شود تا بناگوش ، از سرخوشیها
و خوشدلی های
الباقی. غصهی نرم و زودگذر و ملايمی بگيردشان از دلگيریها و نشدنهای
همديگر. نان و ماستشان را بخورند ، بیحافظه. بی حسرت ِ آينده ، حسرتِ
کشندهی
آينده.
اينها را میگويد اما آنقدر حواسش هست که
آخرش اضافه کند که: اصلن بايد،
بايد بعضی آدمها را در همان
حاشيه نگه داشت. نه به اين خاطر که اهميت ندارند
يا کمتر دارند ، برعکس. به اين خاطر
که حيف هستند، حيف هستند که کشيده شود
پای شان به متن زندگی. که آلودهی متنشان
بکنی. سختشان کنی و دنبال خودت
بکشانی شان به انهدام خيالپردازی، به متنی
که به هرحال ، نکبت کم ندارد.
خوشی دارد ، خرمی دارد ، عيش دارد ولی نکبت هم دارد.
بدجور هم دارد. همين
نکبتش هم هست که لامصب اصلن يک لايهی دودهی چرک و خاکستری
میکشد
روی جلای آدمها. اصلن بايد گشت آن نازنينترها را پيدا کرد،
با سلام و صلوات
هدايتشان کرد به حاشيه ، به پرتهای لحظهای زندگی، آنجاها که
اصلن کل
حياتت را معنی می کنند و ادعايی هم ندارند. آنجا که قصهها آغاز میشوند
و
سرمستی و شور میشود سوخت و بنزين ِ الباقی زندگی ات.